تبليغاتX
به نام خدای ماه بانو

به نام خدای ماه بانو

 

سلاااااااااااااام

خوبید؟

اومدم بگم که دیگه نمی نویسم..

کم نوشتم اما خوب بود از نظر خودم...

هیچ گونه ناراحتی ام ندارم و خوب خوبم...

اینو گفتم که دوستای گلم ناراحت و نگران نمونن...

همیشه دوستتون دارم و براتون دعا میکنم که سالم و سلامت و شاد باشین

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 18:19 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


سلام

 

امروز میخوام براتون داستان شیر دوشیدن یوسف، برادرم رو تعریف کنم...

می دونین تو خونه ی ما بر خلاف بیشتر خانواده های روستایی که بین کارای دختر و پسر تفاوتی هست،  یه همچین قانونی نیست و هر کی هر وقتی کاری رو که از دستش بر بیاد انجام میده...اما ....

دیروز یوسف دانشگاه بود...

من و آقا جان نشسته بودیم و در باره ی نزدیک شدن عید و خیلی چیزای دیگه حرف میزدیم...

 

من به آقا جان گفتم که این روزا خیلی خسته میشم چون علاوه بر خونه تکونی کلی کار دیگه هم هست که باید انجام بدم.. شیر دوشیدن هم که شده یه کار سخت تر از سخت تر، با اینکه خیلی این کارو دوست دارم.....

 

همینو که نگفتم آقا جانم چشمکی بهم زد و گفت نظرت چیه یوسف شیر بدوشه...

من از خنده قش کرده بودم چون یوسفی رو تصور کردم که دانشجوی سال آخر کشاورزیه و داره شیر میدوشه...

به آقا جان گفتم بزن قدش...

نقشه ریختیم و منتظر ماندیم تا یوسف برگرده  بدون  اینکه بدونه ما چه فکری براش داریم...

 

عصری شد و یوسف برگشت.. من شروع کردم به غرو لند کردن و اینکه کارم زیاده و نمیرسم به انجام همه کارا...

یوسف گفت : ماه بانو تو نمیشه دم عید غرو لند نکنی .. آروم آروم همه رو انجام میدی دیگه ... می بینی که منم بیکار نیستم و علاوه بر دانشگاه، کلی کار بیرون دارم ... آبجی دندون رو جیگر بذاری عید اومده و رفته..

 

آقا جان هم داشت گوش میداد که من شروع کردم و گفتم که شیر دوشیدن،  برام سخت شده..

 

آقا جان زیر زیرکی لبخندی زد و گفت : یوسف، پسرم چی میشه تو به جای ماه بانو شیر بدوشی...؟

 

یوسف خنده ای کرد و گفت : من؟؟!!!!!!!!

آقا جان گفت : آره خب بد نیست این یه قلم کارو هم یاد بگیری..

یوسف هم که حرف آقا جان براش حجته و حرف روی حرف نمی یاره چشمی گفتو دندان هاشو به من نشون داد...

من قند تو دلم آب شده بود.. با اینکه یوسفو خیلی دوست دارم اما بدم نمی یاد گاهی سر به سرش بذارم..

یوسف رفت تو طویله و شروع به کار کرد..

منم پاورچین پاورچین رفتم دنبالش تا ببینم آقا مهندس ما چطور شیر می دوشه...

شروع به شیر دوشیدن کرد اما یه کم دلخور بود... که یهو گاو ما یه لگدی انداخت و یوسف زبل هم جاخالی داد..

من از خنده قش کرده بودم. رو به یوسف کردم و گفتم : مگه تو نمیدونی باید برای گاوا شعر بخونی، نوازش شان کنی تا شیر به تو بدن.؟؟؟

گفت :  پس که اینطور اومدی اینجا که به شیر دوشیدن و شعر خوندن من بخندی و بعد بری برا آقا جان تعریف کنی  و دوتایی با هم به من بخندین؟؟؟

 

باشه نشانت میدم...

اومدم که از دستش فرار کنم ، گیسمو گرفت و گره زد به دم گاو ....

منم برای اینکه گاو عصبانی نشه مجبور شدم سریع نوازشش کنم و باهاش حرف بزنم...

یوسف زد زیر خنده و گفت حالا تو نازش می کنی و براش شعر میخونی، منم شیر میدوشم...

(اما خودمونیم، یوسف نشنوه،

بدم نمی اومد بهش کمک کنم ... خودم خواستم تا کنارش باشم ..)

 

شاد و سلامت باشید دوستای خوبم

ببخشید پر چونگی کردم...

 

کاش میشد اینجوری شیر دوشید....اما نه... زبون بسته ها گناه دارن

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 13:47 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


سلام به دوستای ماهم

می دونید بی مقدمه میگم:

چند وقته که هی می یام مطلب جدید بزارم اما نمیتونم....

هی می یام سر میزنم اما نمی تونم بگم حرفامو- خاطراتمو -تخیلاتمو و .......

می دونید همه یه جوری شدن یا بودن و من خبر نداشتم...

مهشید و کاوه که اصلا منو به عنوان دوست نپذیرفتن ...اولش یه کم ناراحت شدم اما بعد گفتم خب آدما مختارن نمیشه که مجبورشون کرد به کاری...

بعد که هر دفه رفتم به رویا سر زدم اما جز اولین پستم تو هیچ کدوم دیگه چیزی برام ننوشت که دلم خوش باشه که یه دوست کوچولوی مهربون دارم که به یادمه و می یاد سر میزنه.....

بعدش که ستاره تو پست جدیدش نوشته که شاید این آخرین مطلبش باشه

عمو الشن هم فکر کنم سرش خیلی خیلی شلوغه...

جناب باور هم که تا من اومدم تو جمع شما .... ایشون رفتن 

انگار تو این دنیای مجازی تا نری و نظر برای کسی نذاری و خبری ازش نگیری اصلا یادت نمیکنن.

ماه بانو غمگینه...

میره با درخت و باغچه ی مهربونش حرف بزنه

کاش شما هم یه دونه باغچه داشته باشین...

همتونو دوست دارم و همیشه براتون دعا میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 18:49 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


سلام به همه ی دوستای گلم

توی پست قبلی گفته بودم که گاومون زائیده و جدی هم گفتم گرچه خیلی از دوستان فکر کردن که من ضرب المثل بیان کردم اما نه.. این ضرب المثل توی ده ما مصداق پیدا کرده.....

به خاطره همینه که انقدر سرم شلوغ بوده که نتونستم خوب حضور داشته باشم.

جونم براتون بگه که آخه یه دونه گاو که سر ما رو این همه شلوغ نکرده ماشالا به قول اون ضرب المثل قدیمی «ماشالا هزار ماشالا هفت قرآن به میان» چند تا گاومون با هم دیگه گوساله آوردن ... همشونم تر گل و ور گل و خوشگل و توپول موپول..

این مدتی که این همه کمرنگ بودم به خاطر این بود که توی یه جای دیگه پررنگتر ظاهر شدم اگه گفتین کجا ؟؟؟

نمی تونین حدس بزنین!!!

!

!

!

توی طویله

خب اره دیگه... این گوساله ها رسیدگی می خوان- قصه گو می خوان- کسی رو میخوان که نازشون کنه... باهاشون حرف بزنه تا دلشون نگیره و خیلی کارا ی دیگه که این زبون بسته ها احساس بدی نداشته باشن..

به خاطر همین من و یوسف(با اینکه موقع امتحانات یوسف بود) تمام انرژیمون رو گذاشتیم تا به اینا بد نگذره...

کاش شما بودین و می دیدین که چه قدر خوشحال بودن همشون

اگه پرچونگی کردم ببخشین منو

آرزوی من برای همتون: شادی*سرزندگی* امید و خیلی چیزای خوب دیگس

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 19:15 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


سلام

ببخشید نگرانتون کردم

آخه می دونید گاومون زائیده...

ببخشید انقدر صریح گفتم....

بر میگردم

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 12:40 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


 

زبان مادری من فارسی ست با لهجه ی گیلکی. من از سبز کوهها می آیم. از آرامش طوفانی دریاها.من از شالیزار می آیم از آنجایی که باران می نوشند چای می کارند و برنج درو میکنند...

زبان مادری من کردی ست . من از سینه کش سنگی کوه ها می آیم. از خانه ای کوچک گرم در دل سرمای سفید برف...

زبان مادری من ترکی ست من از بلندای سبلان می آیم.من از کاریزها.. شبهای پرستاره و خاکهای سرگردان می آیم..

از کویر با لهجه ی سبزواری...

دوست من..من از ایران می آیم. نه! حتی گمان نکنم این هم برای تو اهمیت چندانی داشته باشد...

من از جنس بشر می آیم..حالا می توانیم با هم سخن بگوئیم..از هر چه که بخواهیم..تردید مکن که زبان یکدیگر را خواهیم فهمید..

«نوشته ی یکی از دوستان خوبم»

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 11:38 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


سلام یه سلام به قشنگی آسمون پرستاره ی هر شبم

ببخشید من اون روز هر چقدر خواستم مطلب جدیدمو ثبت کنم نشد...

می خواستم بگم که واقعا ممنون از محبتای همه ی دوستای آسمونیم که

منو به عنوان دوست پذیرفتن. امیدوارم لایق این همه محبت باشم.

راستی اون مطلبی که نوشته بودم اما ثبت نشد درمورد شیر دوشیدن

برادرم یوسف بود.کمی طولانی بود ..ایشالا سری بعد

اما درمورد اینکه خیلی از دوستان گفته بودن که من زندگی خیلی

با صفایی دارم اما همه ی ما آدما می تونیم زندگیی رو که دوست داریم

تو رویا بسازیم من خودم گاهی این کارو میکنم..و لذت هم میبرم

من این شعر از مارگوت بیکل رو خیلی دوست دارم که میگه:

از رویا هایت مهراس!

رویاهایی از خودت و از آنچه نیستی!

رویاهایی از خودت و از آنچه نداری!

از رویاهایت مهراس!

در رویا چهره ی واقعی خویش را به داوری بنشین

و گاه بیداری

صورت رویا پوش خود را به آب مشوی!

 رویا ها گاهی به واقعیت می پیوندند

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 9:16 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


سلام

من ماه بانو ام 

یه دختر روستایی خوشبخت........

عاشق جایی که زندگی میکنم و آدمایی که دور و برم هستن.......

می خوام دوستتون باشم...

قبولم می کنید؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 13:46 توسط یه ماه بانوی خوشبخت |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من یه ماه بانوی خوشبختم ساکن یه روستای قشنگ تو دامنه ی پر از شقایق یه کوه دوست داشتنی درس نمی خونم شاید بعدا بخونم... کتاب زیاد میخونم...قالی می بافم....
شیر میدوشم....سبزی میکارم....نقاشی ام میکنم... راستی گاهی چوپونی هم میکنم
از همه مهمتر یه اسب قهوه ای دارم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پیوندها

مه شادی
مه نرگس
مه رویا
مهشید
کوهیار الشن
کوهیار کاوه
کوهیار باور
کوهیار سعید
مه ستاره


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS